X
تبلیغات
رایتل
پنج‌شنبه 17 تیر‌ماه سال 1389

بی اغراق می گویم که اوقاتی پیش می آمد که عاشق اینجا می شدم...عاشق ادم ها و رفت و آمدهایشان...عاشق تمام کامنت های مجهول و معلومشان...تمام رمز و رازهای پاک و بی آلایششان...حتی بعضی از پست هایم را هم عاشقانه دوست داشتم...دروغ چرا...لقبم را هم...این شیخ بی چراغ همیشه...این شیخ ۵  ساله...! 

امروز که می خواهم دوباره شروع کنم دلم برای اینجا تنگ می شود....برای تمام خاطرات تلخ و شیرینش...همه نوشته هایی که روزهای واقعیه زندگیم را به تصویر می کشیدند...دلم برای اینها تنگ می شود اما می دانم که روزهای شیرین تری در انتظارم است...می دانم که "از تبار کولیان" حال و هوای روزهای افسرده اینجا را ندارد ...یا حداقل روزهای شیرینش خیلی بیشتر از شیخ بی چراغ است...این روزها حال و هوای خودم هم جور دیگریست...فقط می خواهم بعد از مدتها...بعد از 4 سال...یا شاید بعد از 23 سال...!!!...راحت و بدون اضطراب ها و هراس های همیشگیم زندگیم کنم...می خواهم فراموش کنم و روزهای شیرین پیش رویم را از نو بسازم... 

اما هیچ وقت گمان نمی کردم که به خاطر ترک اینجا بغض کنم.... 

دلم برات تنگ می شه شیخ بی چراغ........................تمت!