۱.خیلی وقت بود که حرفی از فرشته های کوچکم نزده بودم.تقریبا ۱ ماهی )می شه که دیگه مربی نیستم.به لطف حاکم بزرگ(می تی کومان) شدم مدیر داخلی مهد کودک(خداییش پیشرفتو حال می کنین...؟!!) البته ارتباطم با فرشته هایم کمتر شده است وباز هم باید با این آدم بزرگهای غیر قابل تحمل سروکله بزنم.اما هنوزم تا فرصتی دست می ده میز مسخره مدیریتو رها می کنم و می رم پیش بچه هام...
چند روز پیش بود که یکی از فرشته های ۵ ساله ام(شروین) به طرز هیجان انگیزی سورپرایزم کرد.مشغول کارم بودم که به طرفم دوید وگفت:خاله گوشتو بیار می خوام یه چیزی بگم...سرمو بردم جلو.گفت:امروز می خوام برم خرید کنم... ـ مبارکه خاله.خوش به حالت...گفت: با عموم می رم خرید... ـااااااااا چه خوب.پس دوتایی می خواین خرید کنین...گفت: تو هم بیا تارا(ببینین چه سریع پسر خاله می شه) ـ من دیگه چرا عزیزم؟!! گفت:آخه می خوام برات لباس عروس بخرم...خندم گرفته بود.گفتم شروین جان برو کلاست شروع شده خاله.نگاه عاقل اندر سفیهی بهم کرد و با جدیت گفت: خیلی وقت بود می خواستم بهت بگم.فرصت نمی شد...و بعد هم با همون جدیت رفت سر کلاس(اگه چند روز دیگه دیدین این وبلاگ بسته شد بدونین که منم به سلامتی رفتم خونه بخت و آقامون اجازه نمی ده بیام تو نت...
)
۲. یکی از بچه های ۳ ساله مهدکودک هست که پدر ومادرش متارکه کردن و اون با پدرش زندگی می کنه وبرای اینکه بهانه مادرشو نگیره بهش گفتن که فوت کرده...از همون روز اولی که وارد مهد شدم همیشه می گفت:خاله می یای مامان من بشی؟می گفتم: چرا خاله؟ می گفت:آخه مامان من خوشگل نیست(منظورش مادربزرگش بود)من هم همیشه بغلش می کردم و یه طوری حواسشو پرت می کردم.دیروز که پدرش برای بردنش اومده بود وقتی که می خواستم تحویلش بدم دستمو گرفت و گفت:بابا نگاه کن.همین خالمه که می گفتم!بیا اینو بگیر...!!!بیچاره باباش از خجالت سرشو انداخت پایین و من هم با پرروگی و کلی اعتماد به نفس خداحافظی کردمو برگشتم تو مهد کودک(اگه چند روز دیگه دیدین رنگ و بوی نوشته هام تغییر کرده و لحن راننده تاکسی های محترمو گرفته بدونین که همسر عزیزم زحمت نوشتنش رو می کشه چون من باید پوشک بچمو عوض کنم)
پ.ن۲:همین دوستی که بالا بهش اشاره کردم به طرز عجیبی مفقود شده.(البته فکر می کنم تو پست ۵ شنبه ۶ مهر ماه هم درموردش نوشته ام)هرچی موبایلشو می گیرم یه خانومه (نمی دونم کیه.مشکوک می زنه!!!) می گه:برقراری تماس با مشترک مورد نظر امکان پذیر نمی باشد...می دونم که تهرانه.ولی نمی دونم درچه حالیه...فقط اینکه اگه مثل همیشه یه سری به وبلاگم زد بدونه که دلم مثل سیروسرکه داره می جوشه وباید باهاش صحبت کنم...لطفا خودتو نشون بده!!!(رمز بین ما: جمع کن خودتو...می دونم که فهمیدی با توام)
خوش به حالت با این خواستگارات...قدرشونو بدون .
مبارک باشه دعای خیر من هم بدرقه شما .از ما هم یادت نره دعوت کنی
سلام
طاعات و عبادات قبول .
نمک وبلاگ دوقلوی مین و من از اهالی کوچه دلتنگی بروز شد .....
Made in Denmark ---------- در پاسخ به اهانت های جدید دانمارکی ها به اسلام
به امید ظهور ....
یا حق ...
با این نوشته ی جدیدت خیلی حال کردم.اینطوزی پیش بری تا سال دیگه نوه دار هم میشی.
بابا بچه های مهدتون خیلی فیلم فارسی اند آدم حال می کنه
باهشون تخمه بشکنه......
ای ول مبارکه....
با دا بادا مبارک بادا
مرجان مارو بی خبر نگذاری ها ....
دست راستت رو ی سر ما مجرد ها...
راستی یه گروه موسیقی توپ محلی بوشهری سراق دارم ...چند روز قبل خبرم کن تا با هاشون هماهنگ کنم....
همه این حرفها به کنار...سراق با غین است نه با قاف...!!!
سلام بر دوست مهربون
تعریف شماراازآقانبی شنیده ام.حنل
---------------------------------------------------------------------
سادگی را
من از نهانِ یک ستاره آموختم
پیش از طلوعِ شکوفه بود شاید
با یادِ یک بعداز ظهرِ قدیمی
آن قدر ترانه خواندم
تا تمامِ کبوترانِ جهان
شاعر شدند.
سادگی را
من از خوابِ یک پرنده
در سایهی پرندهیی دیگر آموختم.
باد بوی خاصِ زیارت میداد
و من گذشتهی پیش از تولدِ خویش را میدیدم.
ملایکی شگفت
مرا به آسمان میبُردند،
یک سلولِ سبز
در حلقهی تقدیرش میگریست،
و از آنجا
آدمی ... تنهاییِ عظیم را تجربه کرد.
دشوار است ... ریرا
هر چه بیشتر به رهایی بیندیشی
گهوارهی جهان
کوچکتر از آن میشود که نمیدانم چه ...!
راهِ گریزی نیست
تنها دلواپسِ غَریزهی لبخندم،
سادگی را
من از همین غَرایزِ عادی آموختهام.
--------------------------------------------------------------------------------
زیبا بود.مثل همیشه...
انان که افتاب را به زندگی دیگران می بخشند نمیتوانند خوب از ان بی بهره باشند..........(ممنون تارا بابت همه ....)
مبارکه :) ما رو یادت نره دعوت کنی
سلام خانوم!
دستتون درد نکنه که ما رو با خبر کردین! ؛) ولی تو رو خدا با این تکنولوژی هم کنار بیاین!
ما رو بی خبر نگذاریا..........کارت رو بگو شروین برام میاره ؛)
سلام تارا خانم
اولین باره که وبلاگتون رو میبینم. جالب و خوندنیه. احساس شما نسبت به بچه ها زیباست.
موفق باشید
-امیر کاشانی
باورم نمی شه...من ۲ سال پیش با شماها آشنا شدم وخیلی اتفاقی هم گمتون کردم...چه قدر دنیا کوچکه!
سلام دوست من
تنها زندگی کردن یه نعمته سعی کن از دستش ندی
یه نصیحت دوستانه بود
موفق باشی
چه جالب...چیزی که من اصلا علاقه ای بهش ندارم!
خیلی ناز بود..روزاتو جایی می گذرونی که بوی زندگی می ده..بوی امید..پر از خاطره های کوچیک
پر از دلتنگی های بزرگ...هانیه کجایی؟!!!
سلام....می بینم که دستی دستی رفتی خونه شوهر....ای بابا!
مگر اینکه از طریق این فرشته ها برات خواستگار پیدا شه.....!!!
یه سری هم به ما یزن کمپلت معرفت!
یاالله
سلام
نمک بروز شد با -- ایران یکپارچه --
منتظر شما هستیم .
نمک کلبه ای دیگر از اهالی کوچه دلتنگی .
نمک دوقلوی مین و من.....
یا حق....
سلام خانوم!
معلوم هست کجایی؟!
عیدت با تاخیر مبارک باشه!
آقاتون دیگه اجازه نمی دن اینجا بنویسی ؟ :) کجایی بابا؟
_________00_____________________7
_______0000____________________777
______0000____________________77777
____00000____________________7777777
___00000____________________777777777
__000000_________777777777777سلام7777777777777
_0000000___________777777به منم یه سر بزن7777777
_0000000______________7777خوشحال میشم7777
_0000__00______________777777777777777777
_0000__00000000_______777777777_777777777
_000000000000________777777777____77777777
__0000000000_________777777___________77777
___0000_000000______7777___00____________777
____00000_______0___7____0000________________7
______000000__00000______000000
________000000000000000000000
___________00000000000000000
______________0000000000000
به به !
من واسه اسمم سرچ کرده بودم که به اینجا راهنمایی شدم و دیدم هم اسمم چه کارا که نمیکنه! اونم تو پنج سالگی !
عقبیم از دنیا !