X
تبلیغات
رایتل
جمعه 7 فروردین‌ماه سال 1388

 به انتها می رسیدیم...رسیدیم! و دشت٬ پر از خاک و خدا بود... 

نه ْتو‌‌ ْ بودی اما، که امام زاده ای شلوغ...نه ْمن ْ که کلیسایی خلوت و آرام....! تا نخستین روز تورات می روم؛ ورق می زنم به قرن های در راه، دنیا را،دنیا را. 

دشت، پر از بادهایی ست  که با غبار، از حکایات دور می آید.باد می آید نزدیک امشبِ راه...نه بادی که در شعرهای شما و گاه موهای من می وزید! بیرون از این همه چشم و خیال...باد می آید و مردمان ـ که تو باشی ـ‌ فرو ریخته می گذرند. 

همان باد...در بیابانی می وزد که تو گاه در آن فریاد می کشی...گاه بی صدا می گریی...هراسان می گریانی...!می شکنی...نو می شوی...خدایت را فقیهانه می جویی...بی خبر از اینکه در همان بیابان، هزار سال، شبانی شپش های خدا را می کشت...!! 

به انتها رسیدیم در امشبِ باد و من غرقه کلمات و راه، میان باد می رقصم و به گوسفندانم آرام، ماه را نشان می دهم...نگاه که کنند تنها می شوم...آن وقت جهان را ورق می زنم، تند...و تا دلم می خواهد زانو می زنم: تو کجایی تا شوم من چاکرت/چارقت دوزم کنم شانه سرت... 

ورق می زنم: ـ چوبدست موسی دور می ماند ـ...ای فدای تو همه بزهای من/ای به یادت هی هی و هیهای من... 

ورق می زنم،تند...ای نهیبا،ای بهارا/مأمنا، پرورده ما را... 

و موسی  

           در ابتدای تورات، جا می ماند!


پ.ن۱:سانسور شد!

پ.ن۲: دلم آباد نیست اما... باز هم وقتی می آیی، هزار قصر بوسه می سازد، بر آوار لبهایم، معمار چیره دست لبهایت...!عیدتون مبارک.