X
تبلیغات
رایتل
سه‌شنبه 29 بهمن‌ماه سال 1387

حدود من این اهل کجایم و شناسنامه نیست.حدود پنجره هم رو به چشم و خیال تو باز خواهد شد...دلمشغول نباش عزیزکم! چراغ من همیشه رو به خواب و تیرگی مردمان روشن است ـ نه در آروزی خاص بودن؛بزرگ بودن یا تمام تعابیر تو ـ 

هرچند همیشه همین بوده است؛ تمام چراغهای نزدیک من زودتر از من تاریک می شوند...زودتر از حدود دلتنگیشان! دیده ام بودنت را...خوب بودنت را...ولی بیا کمی پایین تر از خیال و اوج تو راه برویم.کمی نزدیکتر به حقیقت این شهرهای اضافی...به حقیقت این خانه ها و این حقیقت اضافی! 

می دانی اول قرار بود از ما یکی هر روز بمیرد؛ یکی هر روز بیاید.و ما مردیم...شما مردید...آنقدر مردند تا همسایه ها راحت تر از بالش صبح به ملافه شب بروند! قرار من اما این است: من آن قدر در مردنم می آیم که در تمام حد و حدود زندگیت راه بروم...بروم خوشدلی کرده خنده جمع کنم. 

یک مشت چشم آبی کودکان شمال شهر را به غربت این همه نگاه بادامیُ تلخِ کودکان افغانیم بپاشم! 

رفیق خستگی هایم؛طاقت بیاور.بدگلی هم بلدم.رندی کنم به شیوه حافظ؟....«ز حشمت اهل جهل به کیوان رسیده اند/جز آه اهل فضل به کیوان نمی رسد» 

دوست داشتم کمی هم از سکوت چشمان سه سالگیمان بگویم...چه حیرت آور بود آن سکوت دیرسالگی و چه باشکوه بود شکستن آن سکوت!از بیهوده گفتن های شبانه مان و طفره رفتن های آشکارمان...در این سطور نمی گنجد که مهتاب شبی خواهد و آسوده سری دیگر شاید! 

ولی عزیز دلم؛ همین است:حدود ما پر از دروغهای اضافی؛ پر از راستی های اضافی است...همین است که هنوز؛ چه در کنار پنجره اتاق خواب صمیمی و آشنای تو و چه در کنار غریب ترین پنجره های روبه زندگی؛ کسی بلند می خواند

                              من جام جمم ولی چوبشکستم هیچ...                                                                                                               


پ.ن: بابا می گه: وقتی زنگ می زنی به طرف؛ می بینی جوابتو نمی ده یا ریجکتت می کنه دباره زنگ نزن.شاید معذوریت داره نمی خواد باهات حرف بزنه...اما مگه من فهمیدم این حرف بابا رو؟!! خلق و خوی رابین هودی دست از سرما بر نمی داره!خودت که می دونی دارم تو رو می گم...