X
تبلیغات
رایتل
یکشنبه 24 تیر‌ماه سال 1386

حالا یک روزی می رسد که ما هیچ چیز به یاد نیاوریم.نه...نه...نه...!تصور کن! و آن روز ما هی آلزایمر می گیریم یا آلزایمر ما را می گیرد و هی پیش داوری های احمقانه می کنیم و هیچ کس نمی تواند بگوید خرت به چند و هی فرقی نمی کند که برف بیاید یا باران و اصلا بهار می شود فصل خوب رفتن! و همه زندگیمان می شود...

شما را به خدا اگر آلزایمر گرفتیم بگذاریدمان به حال خودمان.بگذارید یادمان نیاید آدرسمان را و هی برویم گم شویم.آن روز می خواهیم برویم به تولستوی بگوییم خاک بر سرت! با کی ساخت و پاخت کرده بودی؟ آنا کارنینا هم شد شاهکار؟ خودمان می خواهیم برویم یک دیوانه بازی بنویسیم استخوانهای به درد نخورت در قبر بلرزد...(به یاد داشته باشید من دچار آلزایمرم.پس بی خود خون کثیفتان را آلوده نکنید...)

آن روز که آلزایمر گرفتیم دیگر غصه نمی خوریم.دیگر نه اراده قدرت برایمان مهم است نه آن سبیلهای به درد نخور نیچه!عجب روز بزرگیست.تصور کن!یکسر راحت می شویم.می رویم برای خودمان یک آلاچیق درست می کنیم و هی یادمان می رود کی هستیم و کی بودیم و یار کی و عشق کی و هی هی هی!

 آن روز شاید دیگر از پرنده ها این همه حالمان به هم نخورد از بس که خنگند.بعد یادمان برود گرگ بودن را و همچین رام شویم شبیه همان گوسفندی که قبلش کله پاچه اش را خورده بودیم و آهش گرفته بودمان!آخ! چقدر آه همه هی گرفتمان!!! پس چرا زنده ماندیم این همه؟این چیست؟فندک دیگر چه صیغه ایست؟ و هی یادمان می رود که فندک موجودیست که تمام می شود و وقتی تمام می شود یعنی وقت رفتن است.سفرش هم که دور و دراز نیست.هست؟آن روز ناگهان می رویم همه مجسمه هایمان را می شکنیم و ناگهان یادمان می آید که این را سالها پیش خواب دیده بودیم و ناگهان چیزهای دیگری هم به یاد می آوریم و زیر لب می گوییم: « آری! چیزهایی به یاد می آورم»...و ناگهان می میریم! و آن وقت یک عده موجود احمق می نویسند:فلانی بدون اطلاع قبلی مرد!...تف به این زندگی آلزایمری!


پ.ن۱: لطفا انقدر به ذهنتان فشار نیاورید و فکرهای الکی نکنید...از این متن اصلا بوی نا امیدی به مشام نمی رسید!!! تنها چیزی که هیچ وقت در هیچ کجای زندگی من جایی ندارد...نا امید بودن ...است.

پ.ن۲: مقداد عزیز واقعا به نظرت می توانستم در پی نوشت این متن!!!! کذایی... چکیده ای از  قطعنامه امام را بنویسم؟!!!