X
تبلیغات
رایتل
دوشنبه 21 خرداد‌ماه سال 1386

«اینه که فاصله ها رو نمی شه با گریه پرکرد...»

بله.البته!حق با شماست!هیچ فاصله ای با گریه که هیچ؛ با هیچی پر نمی شود.جای خالی تو هم.شعر که هیچ.هیچ...اصلا هیچ.بله جناب قمیشی شما که شاهدید بر «دگر حکایت ما»!ما احمق نیستیم به خدا!یا لااقل خودمان دچار این توهمیم.کافی نیست؟چرا توهم کافی است.اصلا فقط توهم است که کافی است...«دوقلو نداری تو؟»...بله.البته!این هم سوال چرتی بود.امان از ما وقت دری وری گفتن!امان از ما.از ما.از خود ما!ببین تو فکر کن من بگویم:«اسطوره ها با باد رفته اند»!فصل هم اصلا فصل رو به زوال.شما گمان کرده اید ما به انتظار فصل و باد نشسته ایم که بیاید یا نیاید؟یا چه می دانم...نیاید یا نیاید؟نه آقا! ما غلبه کردیم.بر هرچه فصل!هر چه قاعده!هرچه بی قاعدگی!این هم تیتر خوبی بود؛اگر بود:

«به برادر که نمی شود خیانت کرد...»


پ.ن۱:برای روشن شدن شما می گم...آقا جون دلم تنگه!دست خودم که نیست...لامصب بدجوری گرفته...برای همونی که همیشه ازش بعنوان بهترین دوستم یاد می کردم!!!...اگه یادتون نمی یاد باور کنین که دیگه به من ربطی نداره!

پ.ن۲:برای روشن شدن تو می گم...امشب گفتی چی می خوای بگی مرجان؟بگو گلم...کاش می فهمیدی همه اون دری وری هایی که برات اس ام اس کردم هیچ کدوم از حرفایی نبود که داره خفه ام می کنه...!دلم گرفته ای دوست؛ هوای گریه با من....!!!

 پ.ن۳:در طول مدت نوشتن این متن صورتم از اشک خیس بود...من...همین من ساده...باور کن!