X
تبلیغات
رایتل
شنبه 26 اسفند‌ماه سال 1385

پرده نخست:

به ـ دنا ـ گفتم: خوشحالم که هستی.

دنا اما در جواب مثل ددی نگفت که از اینکه با همیم خوشحاله؛گفت که از آدمای شورشی خوشش می آد.یه آدمایی مثل من؛پسرخوانده و دانای کل...گفت که من آیینه ۵ ؛ ۶ سال پیش اونم.من شورشی ام؟

پرده دوم:

پسر خوانده اومده بود اینجا.یکی بهش گفت: گم نشی.اون گفت: خیلی تابلو ام.گم نمی شم...من...بلند بلند فکر کردم:هممون فکر می کنیم خیلی تابلوایم.آره ولی نه انقدر.

پرده سوم:

ـ قد آغوش منی؛ نه زیادی نه کمی ـ

فقط یه جایی هست که می شه از شر اظهار فضل این من همه چی تموم بی اشتباه احمق دچار توهم توانایی محض؛ رها شم.


پ.ن۱:بی خیال،غم دنیا رو بی خیال...غصه فردا رو بی خیال، بیا وسط قرش بده، ما آس و پاسیم بی خیال! نتیجه گیری: همه راهها به روم ختم نمی شه، ختم به خیر، به ـ من ـ ختم می شه.آره خب آخه اینجا وبلاگ منه! ولی خداییش این دفعه جدا نمی خواستم ـ من ـ بیارم.تقصیر این مامان سحرمه که انقدر لوس کرده پاستیلشو!

پ.ن۲ : خدا رو شکر این بحران آخر سال ۸۵ هم رد شد.مثل یه دوران برزخ بود...از دعای همتون ممنونم...انقدر داغون بودم این روزا که چند بار می خواستم بیامو در این وبلاگو تخته کنم....مثل در صاحبش!اما خب...وقتی به این فکر می کردم که چند نفر اینجا منتظر نوشته های منن...دلم نمی اومد(یکی دیگه از نشانه های خودتحویل گیری مزمن)

پ.ن۳:ما که رفتیم دیگه تا بعد از عید...راستی عیدم می خوام برم کرمان...تازشم!امیدوارم  سال خوبی رو شروع کنید...از همتونم به خاطر همه چیز ممنونم...مثل همیشه شاد شادم...و دوستتون دارم!