X
تبلیغات
رایتل
سه‌شنبه 12 دی‌ماه سال 1385

می دونین؛ خیلی درد آوره که بخواین پست جدیدتونو به یلدا بازی اختصاص بدین! مخصوصا اینکه یه عالمه حرف تازه هم برای نوشتن داشته باشین...اما خب دیگه چی کار می شه کرد؛ نمی شه روی دوستان رو زمین انداخت.بالاخره زحمت کشیدن؛ تو این گرونی؛ تدارک دیدن...(به هیچ کسم ربطی نداره که چقدر به این و اون التماس کردم که  منم بازی بدن!!!) توضیح که مطمئنا نمی خواین بهتون بدم.همتون بلدین دیگه...در ضمن گفته باشم هیچ کس حق سو ء استفاده غیر قانونی از این مطالب رو نداره( البته که حق سو ء استفاده قانونی رو دارید) و سعی کنید این خصوصیات مضحک رو بعد از خوندن به تدریج فراموش کنین...(بعدشم کلی نظرای خوب خوب بذارین و بگین که وای تو خیلی باحال وناز بودی و ما هیچ وقت نفهمیده بودیم و حس می کنیم چقدر بیشتر از قبل دوستت داریم و سعی می کنیم بیشتر قدرتو بدونیم...) چی...؟!! من خودتحویل گیری مزمن دارم؟!!! چی...؟!!!! کمبود محبت؟!!! واقعا که...همیشه می دونستم آخرش یه روزی همینا رو پشت سرم می گین!

۱.وقتی خیر سرمون خبر تحریم اقتصادی رو دادن اولین چیزی که به ذهنم رسید واقعا وحشتناک بود وخودم بعدش  به خاطر این همه چیپ بودن کلی خجالت کشیدم و فهمیدم اون همه شعار چو ایران نباشد تن من مباد و ....و اون همه ادعای پان ایرانیسم کردن؛ همش یعنی کشک...وقتی خبرو شنیدم با ناراحتی بیش از حد تصور به خودم گفتم: وای یعنی دیگه همه جهیزیم ایرانی می شه...؟!!!

۲.از بچگی عادت داشتم وقتی شبها می خواستم برم دستشویی بابامو بیدار می کردم و اون بنده خداهم مجبور بود تا آخر کار من... پشت در دستشویی بمونه(هرچند فاصله دستشویی با اتاق من از همان دوران طفولیت تا همین الان کمتر از نیم متر است!) و این عادت فوق العاده جالب و هیجان انگیز برای پدرم را! تا ۱ سال قبل داشتم!

۳. علاقه زیادی به ایجاد کردن وبلاگ در سیستم های مختلف وپاک کردنشون در حداکثر ده دقیقه بعد دارم.

  ۴.دوران راهنمایی؛ تقریبا هر هفته عاشق یکی از برادرهای دوستام می شدم و همیشه با خودم فکر می کردم که چقدر ابلهن اینا که انقدر فس فس می کنن و احساساتشونو پنهان می کنن و مدتهای مدیدی با خودم خلوت می کردم وبه این قضیه فکر می کردم که وقتی خواستن بیان جلو چه طوری جوابشونو بدم! اکثرا هم بالای ۲۵ سالشون بود.

  ۵.وقتی ۱۰ سالم بود یه خواستگار خیالی داشتم که ۲۴ سالش بود و کشته مرده من بود وبه هر دری می زد نمی تونست رضایت منو جلب کنه و البته دکترای حقوق هم داشت(چون اون دوران دختر خالم دکترای حقوقشو گرفته بود جو گیر بودم) هر روز می نشستم وبا کلی هیجان از این عاشق سینه چاکم با دوستام حرف می زدم واونام کلی حسودیشون می شد وآرزو داشتن که کاش ؛ یک بار هم که شده می تونستن ببیننش...تا پای آزمایش خونم جلو رفته بودیم.فقط مونده بود تعیین مهریه و روز عقد وعروسی...

طبق قانون این بازی باید پنج نفر دیگه رو هم به بازی دعوت کنم.البته می دونین که رفقای فابریک زیادن وخب سخته که آدم بخواد کاری کنه که کسی حس نکنه تبعیض قائلی.پنج تا از دوستای خوبمو دعوت می کنم و امیدوارم که در کوتاه ترین مدت ممکن وبلاگمو بخونن و ببینن که دعوت شدن چون حوصله ندارم دونه دونه برم براشون کامنت بذارم.سحر؛ تین تین؛میلاد؛سبا واندوهبار اما واقعی عزیزم...