X
تبلیغات
رایتل
دوشنبه 27 آذر‌ماه سال 1385

رفته آدم بشود؟!!

نه؛ بعید است از او.

بی شما رفت هوایی بخورد

بی صدا چوب خدایی بخورد...!!


پ.ن:امروز ۱ ساعت؛ فقط ۱ساعت دیرتر از دانشگاه راه افتادم.انقدر ترافیک سنگین بود که هرچی فحش آب کشیده و آب نکشیده  از عنفوان کودکی شنیده بودم به هرکسی که باعث وبانی این ترافیک بود دادم(البته توی دلم.می دونیین که من چقدر مبادی آداب هستم!)و خدارو هم شکر کردم که تو انتخابات رای ندادم به این شورای شهر بی عرضه که یه مسئله ساده ترافیک رو نمی تونن حل کنن(می دونین که اگه من جای اونا بودم خیلی زودتر از اینا مسئله ترافیک حل شده بود!!)توی تاکسی هم سکوت احمقانه واعصاب خورد کنی برقرار بود.از اونا که آدم دلش می خواد درو باز کنه وخودشو پرت کنه بیرون...(البته توی یه ماشین دیگه نه وسط خیابون)خدارو شکر وقتی رسیدم آریا شهر؛ ذرت فروش با کلاسمون به دادم رسید.هرچند انقدر آب لیمو ریخته بود که حس ترحمم نسبت به گربه گوشه خیابان بیش از حد تحریک شد و لیوان ذرت را با قاشق قرمزش گذاشتم جلوش!!توی تاکسی؛ از آریا شهر تا خونه هم ۱مادر و دختر ابله سوار شده بودند که تمام مسیر با صدای بلند از اثرات جانبیه قرص ضدحاملگی(پوزش می طلبم)وتجربیات شیرینشان صحبت می کردند!! من هم به مقدار متنابهی سرخ وسفید شدم و۲ کوچه نرسیده به خونمون از تاکسی پریدم بیرون...(حالا یکی نیست به من بگه آخه به تو چه ربطی داره...!!!)