X
تبلیغات
رایتل
چهارشنبه 8 آذر‌ماه سال 1385
 

از زلالیت کودکی

تنها سماجتی مانده در چشمانم

تا که یکریز بخوانند

                     ترانه ّ باز باران...ّ را...!


پ.ن۱:نمی دونم چرا این روزها بطور غریبی به جیپسی کینگ(شاه کولی) معتاد شدم!اگه نشنیدین حتما گوش بدین.فوق العاده زیباست...آهنگ های اسپانیایی یه حس عجیبی به آدم می ده...یه حس خوب...یه حس ملایم...مثل بوی پرتقال...جیپسی کینگ به نظر من بوی خاک خیس خورده می ده...تداعی گر ساحل زیبای چمخاله...

پ.ن: نمی دونم کجایی...تو چه حالی هستی...تا کی می خواهی سکوت کنی ...نمی دونم تکلیفمو با این همه خاطره...اما یه چیزو خوب می دونم؛ اینکه اگه بودی...به رسم شبانه هایمان وبه رسم تو...برات جیپسی رو می ذاشتم...خوشت می اومد.مطمئنم! می دونم این هم نمی تونه وسوسه برگشتنت باشه...فقط اینکه...دیگه نمی تونم درکت کنم...دیگه از من نخواه...وقتی انقدر راحت و بی گفتگو سکوت کردی...اونم تو روزهایی که می دونی چقدر تنهام...نمی دونم هنوزم اسم خودتو می ذاری دوست یانه؟!!فقط اینکه...دیروز مدرسه بودم...همه رفقای قدیم بودن...جات خیلی خالی بود!٬