سیندرلا Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
چهارشنبه 29 اسفند ماه سال 1386

دیگر بار هم گفته بودم...یادت هست؟از همان اول راه هم انگار قرار نبود هیچ خانه ای به کفش هایم عادت کند...مسافرخانه های دنیا حتا نام مرا از یاد برده اند!حالا فکر می کنم یک جای این همه فکر کردن اشتباه آمده ام:

 در این ایوان رو به تازه تماشای ماه ؛ دارم‌عشق‌‌می‌کنم! هی حافظ از من فال می گیرد و من چراغ و چهار راه نشانش می دهم...ورق می زند: چتر و هی حرف های با خودم...تفنگ و تابلوهای سرکوچه های شهید...چای شهرزاد و قصه هایی که حالا تمام می شوند...هی من از حافظ فال می گیرم:

رواق منظر چشم من آشیانه توست...کرم نما و فرود آ که خانه خانه توست...

می دانم آخر این همه چسبیدن خاطره به یک جای دنیا! آخر این همه دوره گردی ها و چهار دری ها!!...یک روز خانه ای می خرم...که گاه مثل خانه نیما ابری...گاه مثل خانه ماهی دریا... گاه مثل خانه من و تو خالی...خالی...خالی!


پ.ن۱:نوشتنم نمی آمد...همین!این بار هم نوشتم فقط و فقط به حرمت سکوت تو!

پ.ن۲:عاشق تمام خیابان های سنگ فرش شده تهرانم...از ولیعصر بگیر تا سپهسالار و...با همه بلال فروش ها و دست فروش هایش...آخ این دست فروش ها...دلم می خواهد جلوی بساط تک تکشان زانو بزنم و بی خیال از جمعیت انبوهی که خسته از خریدهای اجباریه شب عید زیر لب و گاه بلند ناسزا می گویند و تنه ای می زنند و رد می شوند؛ یک دل سیر نگاه کنم...انقدر نگاه کنم تا سال؛تحویل شود و من مجبور شوم وسط همان سنگ فرشها ترمه ام را بیندازم!تو حول حالنا بخوانی و من هر هر بخندم به آن احسن الحالی که تلاش می کنی ح جیمی اش از نه حلقت ادا شود...چرخ می خورم لابه لای ترمه هفت سینت...هفت سین...هفت سین...یکی می شود سین هایت...یکی می شود...و من باز چرخ می خورم و دیوانه بازی می خوانم...بوی عیدی بوی توپ...و به حول حالنایی فکر می کنم که احسن تر از این نمی شود!

پ.ن۳:می خواهم بروم شمال...در خواب هایم دخترکی را می بینم که پابرهنه و رقصان کنار ساحل می دود وگیسوانش دست خوش بادی شوخ است...و خودش نیز...والسی تمام نشدنی را با موجها آغاز می کند!

یکشنبه 11 آذر ماه سال 1386

های؛برادر؛کا!

که مسلمان حضرت دوری و چشم انتظار اسبی از جزیره خضرا!...یا کسی از چاه بی حرف جمکران...

آی!...یهود کوره سوز که حالا خاکستر لبنان به باد می دهی!

هی!...که گفتی:«آنک انسان»..ولی صدای آن کودک جلیل گاهی به گوش شهرهای ما می رسد در این قرن رفته تا پشت سر!...

برادر! تو که برکه نشین خیال دوری از آن سوی خاک...سیاه آفتاب نشین و غلام روزگار تلخ...ای سفر کرده تلمود و قانون طور...برادر فتوا و قتل و ماه رمضان...کبوتر نوحم را فرستادم به بعد از گلوله باران قرن؛یک وجب خاک امن؛ شاخه زیتونی شاید...کبوترم را اما...در آسمان تمام جنوب های جنگ! زدند...

هی؛ کاکوی هرکجای این خاک عجیب و خاصه غریب

برایتان همسایگی کرده ام از آغاز ترگلی مادر ناخواسته ام حوا...و امروز پس از آن همه روزگار کبوترانی که بازنگشته اند...«رکوئیم موتسارت*» برایتان خریده ام که مرگ را به یاد آوریم

                                               حالا که زندگی را از هم دزدیده فراموش کرده ایم!          

*رکوئیم مرگ؛آخرین اثر وارزشمند ترین اثر موتسارت است که در آخرین روزهای قبل از مرگ نوشته شد وبعدها رهبران موسیقی دنیا آن را اجرا کردند که از جمله زیباترین اجراها:رهبری برنشتاین است.اگر این اجرا را پیدا کردید درنگ نکنید!


پ.ن۱:این سطور به یاد جشنی که در آستانه سال ۲۰۰۰ مردم بر پاکردند نوشته شد. جالب این بود و هست؛ بشری که دارد این کره کوچک را نابود می کند؛هم نگران پایان جهان است و هم برایش جشن می گیرد!...جهانی که خودش آن را آباد کرده است و حالا هر روز آن را ویران می کند و گویی بر روی نعش شکار عکس یاد گاری می اندازد...ممنونم «هیوا مسیح»

پ.ن۲:برای گذاشتن این پست؛ چندین روز در شک و تردید بودم...هرچند مشورت با دوستان کمی آرامم کرد ...پر واضح است که سو ء تفاهم هایی پیش خواهد آمد.اگر نیازی بود پاسخگو یتان هستم!

پ.ن۳: امروز...من...او...جاده...باران...نشانه...دریا...خدا...خدا....خدا...خدا...خدا...خدا بود و دیگر هیچ!

سه شنبه 29 آبان ماه سال 1386

من خود کبیره ترین گناهم؛ دامن پس کشید...!


نامه ای از زنی در جزیره ای! به نام ایران به کسی که این را می خواند...: نمی دانم اکنون که این نوشته به دستت می رسد چه روز از چه ماه و چه سالی است.اما می دانم قطعا دیگر نشانی از دیوارهای آهنین تشرع باقی نمانده است تا به نام «هوای نفس» هوای تنفست را بگیرند...


اما می خواهم بدانی که در قرن ما؛ در زمانه ما؛ من گناه کبیره مردانی هستم که برای پرهیز از گناه؛ چون سامری به سگال؛ در گورم می خواهند.نه اما در گور...که شهوتشان را چه کنند؟پس زنده ام می دارند اما در گونی و در پستو...نخند! من زنی از قرون وسطا نیستم که از ۱۳۸۶-۲۰۰۷...از ایرانم! اکنون ایران به کشف بزرگی رسیده است...به «زن»!


پس حلال مشکلات...مرد...از طرف فقها مامور و منصوب می شوند تا این پدیده غیر شرعی را شرعی کنند...و امشب...در حالی که هیچ آیین و شرعی مرا و پوشش مرا برانداز خویش نمی دید...امشب که حجابم کم از حجاب مسلمانان لبنان نداشت...کم از چادر نداشت...چشم های هرزه مامورین؛ چنان خیره ام شدند که گرمی مژه هایشان را بر پوست تنم حس کردم...و کاش می دانستید که چه کردید!


آری؛ قرون وسطا نیست.ایران است اینجا...ایران اسلامی!...چون بید می لرزی و خجلی از زن بودن خویش و باید تعهد نامه بدهی و توبه نامه بنویسی.برای چشمان هرزه شان ...باید نفست به شماره بیفتد...باید اشک بریزی که به کدامین گناه ناکرده این طور می سوزانندت...و خودت را پنهان کنی از تیر نگاه های متعجب رهگذرانی که سراپایت را برانداز می کنند تا توجیه هرچند کوچکی پیدا کنند برای این همه حقارت! و تو می سوزی از اینکه هرچه بیشتر می نگرند کمتر می یابند...نه...نمی یابند...به خدای محمد نیافتند! و تویی که در سخت ترین مصائب اشک به چشمانت نیامده ناگهان بشکنی از این همه بی انصافی!


ـ موهایت... ـ خانم؛ حتی یک طره هم بیرون نیست... ـ آرایش صورتت را چه می گویی...! ـ خانم؛ رنگ پریدگی گونه هایم را می گویی یا کبودی لبهایم را... ـ منظورم آن بوت و شلوار کوتاهت است...! ـ خانم؛ کتانی است.آن هم نه آدیداس و پوما؛ همین کفش ملی خودمان است. محض رضای خودش کمی چراغ ماشینتان را روشن کنید...تا روی کفشم آمده است این شلوار... ـ آهان! این پالتو...بدن نماست...به جرم همین می توانیم ببریمت!!!... ـ...( تمام ذهنم بر می گردد به روزهایی که با مامان تمام مغازه های سلسبیل و هفت تیر را وجب می کردیم! تا پالتویی در خور شان بیایم....تا کوچکترین تفاوت زنانگیم هم از نگاه حریص و کثیفشان پنهان بماند!)... ـ خانم؛ چه بگویم؟رندوم است گویا!


اینجا ایران است و تو...تمام گناهان کبیره ای...زنی! و مگر نه قابیل آدم خود شدم در بهشت؟ مگر نه عامل تمام گناهان منم...؟ پس توبه نامه می نویسم...با اشکهایم می نویسم.به من لطف می کنند که حبسم نمی کنند؛ که نمی برندم و با پرچم خودکشی ام نمی کنند!!!...توبه نامه می نویسم از اینکه زنم...شیطان مجسمم...برادران راه بلدم!...که حجاب را تفسیر می کنید...و دلگیرید از اینکه زن های کشورتان به مانکن های تبلیغاتی تبدیل شده اند... من امروز؛ حالم از تمام دینتان به هم خورد...!







پ.ن۱:بر تیر جورتان ز تحمل سپر کنیم...تا سختی کمان شما نیز بگذرد!


پ.ن۲:خواستم مدحی بنویسم در رثای رئیس جمهورمان و دغدغه های بی پایانش که کاردار پرتغال را احظار کرده و خواستار پاسخگویی به نقض گسترده حقوق بشر در اروپا شده بود و ابراز نگرانی از تعداد کثیر دانشجویان در بند؛ در زندان های فرانسه!...اما نشد...آنقدر شوک زده ام که تنها می خواهم تمامیت خودم را در گوشه ای فریاد بزنم...همین!


پ.ن۳:چون داد عادلان به جهان در بقا نکرد...بیداد ظالمان شما نیز بگذرد!



یکشنبه 20 آبان ماه سال 1386

دیرها خبری هست!...که پی باد پرترین قاصدکهای جهان به دهان های سکوت می افتد...مثل حباب هایی که ماهیان به آب می بخشند و دریا که شب ها؛ میان حباب های خاموشی می میرد...عین ماهیان خیس که گاه تشنه دریا می میرند!

شب نیم مرده دنیاست...و ماه دارد از نیمه خاموش می شود.

نه رفیق...تب نیست.تب نیست این حرف های بی دلیل...و لکنت سطرهای من هم نیست...که ماهیان تشنه دریا می میرند و شب نیم مرده دنیا به یادم می آید!

زبان این روزها مثل شب های فراموشی ماه گرفته است...زبان این کلمات گرفته ببین! می گویم مهربانی؛ مهر...میان این همه دست و چشم و شانه های پر از خستگی؛ گم می شود!

این زبان دل افسردگان است؛همسایه!*

نمی دانم چرا شهر در اطراف من نیست...چرا شهر میان کلمات و چشم های بچه سال من هی بزرگ می شود؟ و خیابان های پر از هراس کودکان چرا از من عبور می کنند؟...بگو رفیقم...بگو! نه؛ طوری داد بزن که چینی سهراب بشکند*...داد بزن که این پنجره ها...دور تر از گریه های من کمی...دورتر از سکوت و خنده های من کمی...بسته یا باز شوند! بگو حدود پرده ها باد؛ همیشه باد و ماه باشد.

من از دهان های فراموشی و شب نیم مرده دنیا می گویم!که زبانم از آن همه دور این همه نزدیک  حرفها می گیرد...این زبان دل افسردگان است؛همسایه!

من تازه از خواب این لش ویران پریده ام که غروب...با دهانی پر از حباب و قاصدکهای خاموشی به خانه بر می گردد.دیر ها خبری هست رفیق!حتی کنار همین سطرهای گرفته به زخم و گلو.

تو کمی دورتر از من گریه کن؛بخند...کمی دوتر از خودت راه برو؛ببین...کمی نزدیک مهربانی قلب ها بیا...بشین! قول می دهم ته خط

                                              ما همه از سوراخ یک سوزن رد شویم!!

*۱.از نیما یوشیج *۲. سطرهایی از سهراب/به سراغ من اگر می آیید...


پ.ن۱:این متن پیشکش تمام خواهرانم که هنوز عذرا و برادرانم که عریان...

پ.ن۲:لطف کنید برای رفع تکلیف! پند نامه های کریمانه ننویسید...دلمان به درد می آید از این همه بی انصافی!

پ.ن۳: من تمام قوانین جهان را نقض می کنم.فراموش می کنم.دندان هایم را به هم فشار می دهم و فریاد نمی زنم.گریه نمی کنم.مثل همیشه...آستانه جنون می دانی چیست؟...من هم نمی دانم...نمی فهمم!

دوشنبه 7 آبان ماه سال 1386

رفیق...(ها! کلمه نامانوسی ست)

اگر دیدی کنار ماه می خندم؛ یا میان بادها می گریم...

اگر زیر بارانی ام یک چمدان و چتر کهنه دیدی...حرفی نزن لطفا! به جایی چیزی نگو..

بگذار مردمان این سوی ماه و آن سوی آفتاب؛ در خانه هایی که چراغ هایشان پر از پروانه های مرده ست...در خواب نزدیک سحر...نام مرا هجی کنند!...من سال هاست لابه لای حرف های مردمان خانه دارم؛ من سال هاست پشت پلک های بسته مرده ام...سالهاست با غریبه ترین زایمان ها...به دنیا سریده ام.

رفیق...(همان توضیح قبلی) یک روز که سکوت از لبانم می ریخت و تو می دیدی آن روز را...من به دور دنیا می گشتم؛به دور ماه و ستاره که آسمان را دور می زنند؛ برمی گردند به شب ها و سکوت های ما...به خیالاتی که می آید گاهی...ویران می کند؛عاشق می کند گاهی...ها!عاشق می کند...غریبه نیستی با آن!

ولی امروز که حرف می زنم

نه ستاره ها و ماه...نه خیالات گاه عاشق...که ناگهان کعبه دور من چرخ می زند*...و من روزنامه را نه مثل عطار که دکانش را...من روزها و روزنامه های تا غروب را ترک می کنم...

می روم جایی دورتر از سوتی که با قطارها کشیده ام...می روم...تا آخرین ذکر اولیاء فراموش شده را؛ روی پوست زمان بنویسم.!

می خواهم از امروز؛کعبه گوش کند*...من پر از حرف های مردمان از یاد رفته ام!

*شبیه جهانی در تذکرة الاولیاء عطار نیشابوری


پ.ن۱:دیوانه ام نخوانید...پنهانی...واژه هایم زخم خورده است...شما که غریبه نیستید!

پ.ن۲:می خواهم رازی را با«تو» بگویم.چشمانت به من آرامشی می دهد که انگار می شود همه راز های جهان را یک جا برایت گفت.و تو با همان لبخند امن!فقط نگاه کنی...گوش کن:«..................» این یک راز جاودانه بود!می دانم که باور می کنی...!می دانم.

پ.ن۳:کجا گویم که با این درد جان سوز.....طبیبم قصد جان ما توان کرد!

دوشنبه 23 مهر ماه سال 1386

:بخوانید متنم را.پی نوشت های لعنتی را بی خیال شوید لطفا!

من همیشه از ناگهان خواب مردمان بیدار می شوم...وپنجره هی به من نگاه می کند.آنقدر که دیگر تمام خواب های دنیا را از برم...بچه گی کردم.نه؟...خیال می کردم خدا در رگ من راه می رود.خیال می کردم مرده ها...شب های «برات»؛ به خاطر ما راه می روند.

ومی رفتم سر مزار دنیا و؛ یک شعر تازه می خواندم بلند...ولی در رگ های من خدایی راه نرفت.در رگ کودکانم نیز صدای هیچ پایی نبود.نمی دانستم طرف های آخر دنیا؛درست اولین روز آدمیست...طرف های آخر دنیا؛درست فراموشی یک حرف ساده مثل آب است...تو این را خوب می فهمی!

مثل یک نامه که گاه عاشق می شود؛از یاد می رود...باورم شده حالا؛ بی خود این همه چشم هی بهم نگاه می کنند ؛ عاشق می شوند.بی خود این همه حرف روی دست های ما بسته یا باز می شود.

نگو از دایره پرتم.نگو!

دیگر کسی برای خدا حلاج نشد...هرگز کسی برای فروغ چراغی نبرد*...دیگر کسی برای عشق؛عاشق نشد! به خدا ما همه از فراموشی ساده ترین حرف آشنا می آییم؛از فراموشی عادی ترین پنجره های روبه رو.

جناب!...من تازه به این محله بی خیالی آمده ام.خانه های پشت سرم سر به راه نبودند...حالا که خوب نگاه می کنم؛هرجای راه و خانه های پشت سرم یک تکه خاطره به جایی چسبیده است...از همان اول راه هم انگار قرار نبود...هیچ خانه ای به کفش هایم عادت کند...!!!

مسافرخانه های دنیا حتی؛ نام مرا از یاد برده اند...رفیقم! عادی ترین روبه رو را به یاد بیاور.

                                                      من دارم خسته شده می خوابم.*

*اشاره به شعر هدیه فروغ فرخزاد:اگربه خانه من آمدی برای من ای مهربان چراغ بیار.

*از نیمایوشیج.نامه ها.


پ.ن۱:اتفاقا به دنبال رابطه ها بگردید...گور بابای تمام شعرهای دنیا! من به تقوای هیچ غزلی مشکوک نیستم!...

پ.ن۲:من جوابم را پیش از آنکه تو سوالت را کنی داده ام.در زندگی بعدیم قطعا یک گرگ ماده ام.تنت را مهیا کن برای دریده شدن!...می بینی؟هنوز قلب گرگ در سینه دارم.ایمان هم نیاوردم...حالا دیگر خیلی دیر است!

پ.ن۳:فنجان قهوه را برنگردان.چیزی نیست.رازی نیست.می توانید در کوی و برزن جار بزنید:«او دیگر جوان نخواهد شد...»

پ.ن۴:شب های قدر از تمام این ۲۵۰ نفری که اسمشان در موبایلم بود فقط برای ۳نفر اس ام اس زدم...صدای الهی العفوتان که گوش زمان را کر کرده بود...و آن اشک های بی امانتان...داغ دلم را تازه می کرد!...فقط گفتم... خدایا به همین شب های عزیزت قسم از هیچ کدامشان نمی گذرم...تو هم مگذر!...مدتهاست بخشیدن را از یاد برده ام.

 

 

جمعه 6 مهر ماه سال 1386

می گوید فراموشی دفاع طبیعی بدن است در برابر رنج...می گویند دردی که نوزاد؛ هنگام عبور از آن دریچه تنگ متحمل می شود چنان شدید است که کودک ترجیح می دهد رنج زاده شدن را برای همیشه از یاد ببرد!

اما تو خود میدانی...حالا هم که آمده ام تا سرانجام خود را از شر رنجی خلاص کنم که دانای کل! بر من تحمیل می کرد ...ناخودآگاه طره های مجعد آن موهای مش کرده در کف دستم؛میخکوبم می کند! به روزی فکر می کنم که کاش بدنم می توانست هر آنچه را که به قسمت خاکستری مغزم می رسد فورا پاک کند.نه آینده برایم وهم شود...نه گذشته خاطره! فقط اقتدار لحظه بماند و بس.چه خوش و چه ناخوش...فرق نکند این قرص سرماخوردگی است یا زاناکس!...انقدر میان اتفاقات دور از هم رابطه نزدیک پیدا نکنم.انقدر میان روابط نزدیک مقاصد دور کشف نکنم....

فراموش کنم دانای کل یا پسر خوانده دیروز هم کمربندی در دستش بود...فراموش کنم حتا همین یک دقیقه پیش هم به دستش چسبیده بود آن کمربند...فکر کنم همین حالا برداشته است آن را...همین حالا...و لحظه دیگر باز همین حالاست!...

هیچ شکنجه ای برای یک لحظه تحمل ناپزیر نیست!...اگر فقط اقتدار لحظه می بود و بس.اگر فقط «همین حالا» بود.اگر «همین حالا» چه رازها که در دل خاک مدفون نمی شد...شاید هیچ کس جلاد دیگری نبود...!شاید...


پ.ن۱:در میان این واژه های توهم زده بدنبال رابطه ای نباشد...من تمام شعرهای دنیا از از برم!

پ.ن۲:« تنها چیزی که یادمه اینه که یه کسی؛ یه جایی؛ یه لحظه ای؛ یه بطری «سنت امیلیون» باز کرد و بلافاصله بعدش...مخم تعطیل شد!» حالا اهمیتی ندارد سنت امیلیون یا هر کوفت دیگری.مخم تعطیل است...و این چیز ساده ای نیست!

پ.ن۳:می گفت همه فکر می کنند تو یه دختر یه لاقبای لائیک بی بند و باری که به هیچی اعتقاد نداری!!همین جا کلاه از سر برمی دارم در برابر این همه هوشمندی شما!...ساده نباشید!من عصبانی نیستم...در برابر این همه سفاهت تنها باید به تک خوری دوستان! فکر کنم و همه موجودات نفهمی که آهشان دامنم را گرفت(هرچند ما هیچ وقت دامن نمی پوشیم و فقط در عقد کذاییمان مجبور شدیم تن بدهیم به این خفت و خواری).

پ.ن۴:شنیدیم حلال زاده به داییش می ره...خدا کنه در مورد این یکی استثنا باشه!...محمد امینه ها!

پ.ن۵:حالا خوابم می آید و می خواهم برای کسی که بی شک نخستین خواننده نوشته هایم است بنویسم:«من پر از میل زوالم...»

یکشنبه 18 شهریور ماه سال 1386

«بر ساحل قدم می گذاری بی هیچ نشانی از من!» او نوشت.دلم می ریزد...لبهایم شور.« آب دریاها سخت تلخ است آقا!» می بینی؟این جا هم هست.همه جا.دیوانه شدم.لبهایم شور است.این جا بوی شرجی و طراوت می دهد...وتو...«تغییر کرده ای؟»... ـ انگار سالی گذشته است بر من ـ «پیرتر شده ام!» ...هی برادر یادت هست آن روز را در بزرگداشت آوینی؟...این دختر چقدر پیر شده است!...در «اس تالا» نبودیم.هیچ وقت.شاید هم بودیم.یادم نیست.حالا «للا» ؛ «تاتیانا» یا « آنماری»...چه فرقی دارد؟شیدایی.این است.دلم می ریزد.لحنتان سخت تلخ است آقا.خنده تان اما سنبل رومی است.و نمک است.دریا است.دریا. خنده چشمانتان را می گویم...می دانید که!

هی تو! «دیر آمدی درست...»خسته شدم آقا.حالا یادم نیست آب دریا ها سخت تلخ است یا سخت شور یا سخت سخت! شما می دانید آقا؟ آخر شما همیشه همه چیز را می دانید.خودتان گفتید آقا...خودتان.همه چیز.جز آنچه باید: «دریا نیز می میرد....»

«کاش ما را به اسیری جای دیگری می بردند!»


پ.ن۱:باید می گفتم...باید! مرا ببخش رفیق!!!

پ.ن۲:التماس دعا را خوش ندارم...مرجان است دیگر.مرجان شهریوری!...کاش آغوشم به اندازه تمام دوستانم جا داشت!...در این روزهای پایانی...تو بخوان پایان تابستان!

پ.ن۳:از خیابان ناصر خسرو متنفرم!

 

پنجشنبه 1 شهریور ماه سال 1386
این وبلاگ تا اطلاع ثانوی تعطیل شد!...
پ.ن: عجباااااااااااااااااااااااااااا...دلم خواست تغییر بدم جمله بالا رو! به اندازه همین یه مشت خاک هم تو این دهکوره دیجیتالی حق نداریم...؟...آدمی زاده دیگه خب.پشیمون می شه.خدا رو چه دیدی!!!
دوشنبه 22 مرداد ماه سال 1386

صبورا!

از انتظار این همه شب که به آفتاب فکر می کنند بیشترم!

بیشترم از انتظار آدمی؛برای نجات آدمی.

بیشترم از صبر زمین و کفر سنگ هایی که فرود آمدند

                                                                    بر سنگ ها و آدمی!

رفیقا!

دلم که گرفته بود از زمین و انتظار...خودم که بیشترم از انتظار آدمی...

خوشم باد؛ که می خواهم؛ بی یا با اذن تو با شیطان حرف بزنم...به جای این همه سنگ که حرف زدند به جای آدمی.

نجاتا؛موسی را ببین!...به دنبالم از تورات می آید؛برای تکفیر این تن...

که می دهد بوی حرف تو و خیال...بوی گل...آتش و غبار! پر شتاب می آید از دره ها و سراشیب راه.

رفتنم بخش!...دره نایابی هم.

بودنم بخش!...بیابان بی پایانی هم.


پ.ن۱:توضیح پست قبلی...سانسور شدن من صرفا یک امر شخصی است و هیچ ارتباطی به آقای همسر ندارد...چرا که تنها مشوق من است برای عریان شدن روحم!...منصف باشید لطفا دوستان!

پ.ن۲:آرامش دریا مذخرف است...موجهای سترون به انزوایش کشیده اند!...

پ.ن۳:آبروی یک انسان آنقدر بی ارزش شده است که حتی شوق رجز خوانی را هم در شما بیدار نمی کند...؟!!!حالمان خوب نیست...پست فریاد سبز و پی نوشت ذیغار...تمام بضاعتمان بود در این دهکوره دیجیتالی...

پ.ن۴:مامان سحرم برگشت...از سرزمین وحی! منتظر و دلتنگشم! یک کم دیر شد؛اما می دانم...او مرا به صداقتم خواهد بخشید(این روزها بخشیدن چه چیز خواستنیی شده است!)